شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

این کهکشان جدید به چیزی بین خواب و بیداری می ماند
من را نه دغدغه های بیداری به خود میکشاند ونه شیرینی خواب ها
ولی منگی فضای بین دو دنیا هنوز با من همرا ه است بعضی وقت ها چیزی مثل غبار روی همه چیز را میگیردو من از لابه لای این هوای مه آلود و تصاویر محو هنوز می توانم گاه به گاه آن دور نمای روشن را تشخیص دهم که من را به خود می خواند
چه توهم چه حقیفت محض چیزی که تو را به خود مشغول کند حیات تو را رقم میزند
راستی...
تولدت مبارک ...کاش بر خلاف سال های قبل که بازی های مربوط به تولد برایت ناخوش آیند بود امسال تولدت شکل دیگری داشته باشد کاش دوباره به دنیا آمده باشی و امروز یک هفته ای بشود که همه چیز را برای بار اول میبینی فکر میکنم در دیدن بار اول چیزی پنهان است که برا ی همیشه ثبت میشود چیزی که اگر با چشمهای بار اولی به آن نگاه کرده شود ، دلنشین خوش آیند و پر رمز و راز است
دنیا هیچوقت آنطور که تو فکر میکنی تکراری نیست
اگرکه تودر نگاه و تصمیم گیری هایت تکراری نباشی

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

مشغول شکل دادن به دنیایی هستم که هرچندمحتویاتش را قبلا ساخته بودم امروز آنها را دسته بندی و نمایان می کنم . و وقتی که همه داده هایم بر باد می رود به تنها چیزی که می اندیشم جایگزین کردن داده های جدید است به شکلی که کامل تر از قبل شود. در این میان موج هم به موازات من در حال حرکت است هرچند که هنوز به اوج خود نرسیده
اخبار موج که همیشه به روز بود به شش ماهه رسیده و این خودش موهبتی است

در خانه چوبی لب اقیانوس بودم دونقری که مهمان بودند را از دری به تراس که درست لب اقیانوس بود بردم هوا کمی خنک بود و آب زیر نور خورشید جا به جا برق می زد. میشد ساعت ها در آن هوای خوش ماند و از رطوبت دلچسب آن لذت برد. .بعد آنها را به تراسی دیگر بردم هوا به طرزعحیبی گرم تر شد رطوبت چسب ناکی از باد گرم و تند روی پوست می نشست . آب آرام نبود . موچی بزگ دریا را مثل یک چریان دریایی از راست به چپ حرکت میداد . من ازسرعت موجی که دریا را نه به طرف ساحل که به موازات آن حرکت میداد ابراز تعجب کردم. دریا به رودخانه ای خروشان تبدیل شده بود.

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

هدایت موکول به رضایت است

کلمات ناگفته به بازی نکرده می ماند
مثل همیشه غریبه بود و آنقدر به من نزدیک که چیزی جز صورتش را نمی دیدم گفت
بازی نکرده نداریم بعد مکث کوتاهی کرد رو برگرداند و ادامه داد نه که نداشتیم ولی دیگه نداریم
چیزی برای تو درذهنم بود گفتگویی با هم داشتیم که می خواستم از آن برایت بنویسم ولی دیگر چیزی به یاد ندارم

نظم در چهان هستی به نظم می انجامد .
بی نظمی اما باید به نهایتی برسد تا چاره ای به جز نظم نداشته باشد
گفتن از چیزهایی که کلام بیان مناسب آن نیست به دیدن با گوش ها می ماند و شنیدن با چشم .
به کمی تمرین نیاز مند است و بودن در زمان حال
-------------------------------------
به همین خاطر نظم رو در اطرافم ایجاد میکنم.
گردش اشیا و چیدن پازلی که یه وقتایی به جا نشستن قطعه اش من و بقیه را دچار ذوق زدگی می کنiه به چرخش انرژی به شکل صحیح هم کمک میکنه. بعضی وقت ها با گردش اشیا در جهت درست چنان کارت های بعدی به ردیف چیده میشن که متحیر کننده اس
تو از این همه کلی گویی من فاکتور بگیر وفقط این رو انجام بده (نظم رو در اطرافم ایجاد میکنم )

یکی از نوشته های اولیه اوهام نوشته ای در مورد چه گونه گی بودن اشیا در کنار ما بود و این که هر کدوم از اونها چنان راه دوری رو طی کردن تا به ما برسن
هیچ کدوم از اونها بی دلیل حظور ندارن
مگر اون که دلیل بر این باشن که ما چیزهای بی مصرفی رو با خودمون حمل میکنم . با رد کردن اونها خیلی از چیز هایی که دیگه لازم نیستن از بین می رن .مثل گفتگوهای تکراری با آدم هایی در گذشته ، که دیگه حضور ندارن ولی هنوز ردشون عین ردی که از یک حلزون روی زمین میمونه به جا مونده و گوشه ای از ذهن رو اشغل کرده
در ایجاد نظم لازمه که این اشیا شناسایی بشن . اگر به درد بخور هستن به آدمی که میتونه صاحب اون باشه (که حتما در نزدیکیه ) داده بشه اگر اون شی یک شی بی مصرفه اون رو به چرخه بازیافت بده تا انرژیش به راه خودش بره
راکد نگه داشتن انرژی در سطح اشیا کاری بسیار اشتباه ولی قابل جبرانه
در انتخاب اشیا برای موندن باید به این توجه کنی که هیچ چیز در کنارت به غایت خودش نمی رسه مگر تو از داشتن و بودن اون دچار خوشی و انبساط بشی . این انبساط در سطح بدن تجربه میشه . در مقابل هر شی که قرار میگیری از جسمت بپرس ، اون به تو میگه چه باید کرد.
غایت هر شی که در کنار تو قرار داره اینه که درخدمت تو باشه . به شکلی که بهترین احساس رو داشته باشی و از غایت خودت که بودنته احساس رضایت کنی
--------------------------

هر چیز و هر کس را غایتی است که تا به آن دست نیافته باشد وی را هدایتی نیست
و خوش او که رضایتمند است چرا که غایت آدمی آن است که رضایت را بر هدایت ارجح داند

جمعه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۹

همه چیز به نظرم آرومه
ولی به هر آرومی هم نمی شه گفت آروم . آدم افسرده هم آرومه ولی فرقه بین آروم بودن تا آرامش داشتن


به آرامش و صلح فکر میکنم و با ایجاد اون در حیطه کوچیک خودم ، آرامش ایجاد شده رو بسط میدم
این کاریه که قسمت اولش رو من انجام می دم و قسمت دومش ناجار به ایجاده

وقتی که تمام ماه رو اسباب کشی میکردم به یک حقیقت تکراری رسیدم و اون اینکه برای ایجاد نظم بعضی وقت ها باید یک آشفتگی حقیقی رو تجربه کنی
بارانی باید تا رنگین کمانی شکل گیرد

راستی دیشب تمام شب رو بارون میزد و من به چارهیکل رها فکر میکردم که زیر بارون پاییزی داشتن امتحان مقاوم بودن در مقابل بادو بارون رو پس می دادن
بعد از نمایشگاه اونها رو بردم کارگاه امروز که بهشون سر زدم دیدم که از بارون دیشب خیس ولی مقاوم و ایستا سر پاشون وایساده بودن
می دونستم اونها بیدی نیستن که به این بادا بلرزن
تصمیم دارم از این که هستن مقاوم ترشون کنم و زیباتر ..تصمیم دارم جهار هیکل رها رو نمایشگاه بعدیم دوباره نمایش بدم این بار به واقع رها و در نهایت زیبایی
تصویراشغال یک فصا باعث اشغال میشه تصاویر ذهنی همیشه متحلی می شن و من رو خوشحال می کنن
امید به چیده شدن وسایله که حمل و نقل و جا به جایی اونها رو آسون میکنه
تصویر فضای اشغال شده اس که باعث اشغال فضا میشه
تصاویر ذهنی قدرت بسیار زیادی دارن

یکشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹

وقتی شروع میکنه به گفتن ، همه چیز درعین غیر وافعی بودن واقعی به نظر می رسه
میگه میدونی با موبایل تمام زندگیت رو گوش میکنن ؟؟
میگم یه چیزایی شنیدم
میگه اینا که چیزی نیست از روزی که اینجایی همه چیزت دیده میشه
میگم میدونم
یه نگاهی می اندازم به این موبایل خیانتکار که یه وقت هایی خودش چراغش روشن میشه و به من سلام میکنه
--------------------------
برهنه گی
وقتی همه در جهان برهنه ا ند چراغ های راهنمایی می توانند تا ابد چشم چرانی کنند

چشمی چرخان که وقتی از مقابلش رد میشوی تورا می پاید
بی آن که شاهدش باشی
آیا این چشمی وا حد است یا چشم هایی مکررکه چون گرگان در تاریکی کمین گرفته اند
موبایلم سلام میکند
من به چراغ راهنمایی سر خیابان فکر میکنم که رفت و آمد هر روزه ام را می بیند
در کهکشانی که سوال کردن مجاز بود
به اتاق او که در برابر تله وزیون های مکرر مرا می دید سری زدم و دیدم که چه غمگین است از این تکرار مکررات .
0000000000000


نمی دونم چرا یاد فیلم آزانس هیولا افتادم همون کارتونی که هیولاها برای تامین انرژی شهرشون از انرژی ترس بچه های کوچیک استفاده میکردن
آخر اون کارتون هیولا ها یاد گرفتن که با انرژی خنده هم شهرشون روشن میشه حتی چندین برابر
برای همه دلهایی که دیر به این حقیقت می رسن دعای شفا میکنم

جمعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۹

هوا سنگینه
آدمها سنگینن
شهر سنگینه
ارتباطات قطعه و همه از هم جدا و فرو رفته در خودشون پراز افکار منفی به ظاهر مشغول گذشتن هستن گذشتن از این ورطه

میدونم که دلخوری
ویا این که شاید باورت رو از دست داده باشی
یا اینکه امید به رسیدن به جایی و یا وعده داشتن چیزی رو پوچ می بینی
هرچیزی که هست باورش نکن
کافیه یک بار گلی رو بزاری توی آب جوش سی ثانیه هول هول بشمری بعد بزاریش توی آب سرد و وقتی که گلهاش دوباره سرحال اومدن چنان از حس جادو سرشار بشی که همون یک لحظه وصل به تمام عمر آدمی بی ارزه
به دنبال مفاهیم بزرگ نگرد
این رو بارها شنیدی ولی یک بار گوش کن
به دنبال مفاهیم بزرگ نگرد لیوان آب رو نمیشه ریخت توی قاشق ... این یک حقیقته
توی همین روزمره گی گوشه های روشن رو انتخاب کن و بشین توش. اسمش رو نزار روز مرده گی چون اونوقت همون شکلی میشه که تو صداش میکنی
دلخور هم نباش من هم مثل تو روزی دنبال مفاهیم بزرگ بودم ولی امروز فقط به دنبال گوشه های روشن روزمره گیم اونها یه وقت هایی حقایق بزرگی رو توی خودشون قایم کردن
ولی تو به این هم توجه نکن
و فقط به دنبال گوشه های روشن بگرد

من این فیلمی که تو میگی رو ندیدم
راستش معمولا فیلم های ترسناک نگاه نمیکنم حتی اون وقت ها که دوست داشتم خودم رو به شکل منقی به هیجان در بیارم لحظه های خطرناک چشمام رو می بستم و هروقت که بقیه می گفتن چشمام رو باز میکردم و می دیدم خطر گذشته خدارو شکر
تا همین حدی که فهمیدم شیطان داشت بی گناهی رو از دست مومنین نجات میداد
ولی تفاوتی بود .. من نجات رو دیدم تو اسارت رو
بازی : نگاه برعکس


همه چیز در حال جابه جاییه
همه دارن جابه جا میشن و به نظر میاد تغیررات اساسی در راهه
طوفان در راهه و من به آرامش و صلح فکر میکنم

در این دیار خدایی که فصل ها فصلند
و بشر نیمه خدایی که به خواب رفته است
من به دنبال گوشه ای امنم دست نابرده و برنور
تا آن یاری دهنده را به خلوص دل دعا کنم